جان را شکسته
فرزاد نامی – از مجموعه اشعار کتاب اشک باده نوش
کشيده اين سايه ها از تَن به راهم
که آن هم می رَوَد بر زيرِ پايم
جانی شکسته با ديده ی دل ، عُمرِ بی ثباتم.
نيست اسرارِ عشّاق تا که دانی رَفته اين سار
می دانم نمی سوزد گُلی ، بر سينه ی خار
گرچه قُمری باز گويد بحثِ اسرار.
عهدِ بی وفايی ، وز زمان های جدايی
نديده اين چنين دوزخ ، جفايی
بيفتم مستِ مستان ، از ره به جايی
من بت پرستم ، با خداوندان چه کاری.
بر کنارت خواندی و لطف ، به جانم کردی
به يک طعنه ی زشت ، تو زارم کردی
بر غمِ من ، درد را تو افزون کردی
با چه زبانی زان بگويم که تو ، چون کردی.
برو ای جان ، تا شود تَن ز غمش عاری
کاش نمی گفت دستان ، حرفی ز وفاداری
دريغ از اين همه حسرت
که سپردم عُمرم
آه ، چه شد روزهای نخستِ آشنايی
مرا بر غم راهی نمودی تا می توانی
برو ای روحِ تو از مِهر ، خالی.
می سوزد اين دلِ آواره ی من
سخنی نيست بر زبان تا من بگويم
سِرِّ اين جان و سَرم
وز غمِ دل ، باز جويم
کين صَنَمِ بی مهر
با جان و دلبان می پرستم.
برو ای خندان شده بر ناله های بی صبورم
با هزاران رنج و گريه ، اشک و ناله
در مستيَم ، بايد که تنها ، من بسوزم.