پلک ِ شب
فرزاد نامی – از مجموعه اشعار کتاب اشک باده نوش
تا شبی هست و نيست
پلک را بسته به پلکی مهتاب
شمع هم خاموش و عريان
با دلِ ويرانِ تاواتاوِ شب.
روزِ رنگين فامِ دشت ، رفته به سايه روشن های خواب
خبرِ بوسيدن و آغوشِ سَفَر ، بس تنهاست
سايه ای خفته ، بر آغوشِ سايه ای تاريک تر
از غمِ من می ستاند سُفتِ نوازش بر سَر
چه رنگِ سرخی سنگ بر سنگ ، در هنگامِ غروب
چه زيبا اين غروب تا تلخی نياورده به خواب
نيست مرغِ حقی که بخواند
احساسِ شبانگاهانِ لَب
او هم بسته به پلکی ، رفته به خوابِ مردار
آسمان نزديک تر از مهتاب است
چه سياه و سرد است.
تا شبی هست و نيست
پلک را بسته به پلکی مهتاب
باکِری نيست که من ، آهسته از خوابِ خوشی بر خيزم
پلکی که خموش و آرام ، سهمی گرفته به صحرای آبشار
و درختی آرام بر لُختِ آن می غلتد
به تاتا افتاده ، زبانی که بس رنجور است
خبرچينی لبِ پنجره خوابيده با احساسِ خودش
انصاف می کُنَد به خواب آلودگیِ شب ، پروين
بی نماز شده آن زنِ بی طاقتِ شب
زندگی دَرغيشی از بی معنی ست
همچو آب سَوار ، آبشاری به دور می ريزد.
مهتابم سرد است
مهتاب هم خاموش.
امشب
از آه
صَفی غافل نيست.